|
آشنايي با شخصيت هاي كلان افغانستان |
|
|
|
پژواك؛ شاعري نويسنده، نويسنده اي شاعر محمد فاضل شريفي عضو علمي مركز زبانها و ادبيات اكادمي علوم افغانستان در لابه لاي برگهاي زرين تاريخ ادبيات معاصر كشور به چهرة تابناك و برازنده اي برمي خوريم، كه شاعري است نويسنده و نويسنده اي است شاعر. «نوشته هاي ادبي و داستان هاي رنگينش، برازندگي و زيبايي خاصي دارد. اشعارش زيبا و پر از لطافت هاي شعري است. گاهي مستانه و رقصان و گاهي عميق و فلسفي است. قدرت وي در نثر ادبي به جايي است، كه بر موضوعات علمي و سياسي نيز، از ادب پيرايه مي بندد.»(1) وي با آثار پرارج خوش بهايي كه پديد آورده، نام نامي خويش را براي هميشه در صحيفة هستي رقم زده است، زيرا به قول حافظ:
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق ثبت است برجريدة عالم دوام ما عبدالرحمن پژواك (ارمانجن) فرزند يكي از حقوقدانان معروف عصر، قاضي عبدالله در سال 1297هـ،ق (1298) شمسي آن گاهي كه پدرش مسند قضا در ولايت باستاني غزني را برعهده داشت، در شهر سنايي ديده به دنيا گشوده است. زادگاه پدري اش روستاي باغباني در ولسوالي سرخرود ولايت هنر پرور ننگرهار است. پژواك دروس ابتدايي را در آغوش خانوادة فضل پرورش آغاز نموده، سپس به مكتب ابتدائيه "مطلع دانش" در قرية "بالاباغ" سرخرود راه مي يابد. بعد از ختم صنف دوم ابتدايي، براي پيشبرد صنف سوم شامل مكتب خوگياني گرديده، سپس در حالي كه صنف سوم را تازه به اتمام رسانيده است، همراه با خانواده اش رهسپار كابل مي شود. در شهر كابل، به صنف چهارم مكتب اندرابي پذيرفته مي شود و به منظور فراگرفتن دورة قانوني به ليسة عالي حبيبيه- اين كانون درخشان و پر فروغ حكمت و عرفان در كشور- كه آن زمان در شهر آرا موقعيت داشت، راه يافته و در صف شاگردان پيشتاز و سخت كوش آن ها قرار گرفته، از محضر اساتيد و فرزانگان نخبة آن روزگار، فيض ياب مي شود، چنانچه خودش در اين زمينه گفته است: "در ليسة حبيبيه، استاد بيتاب به ما درس زبان دري مي داد..."(2) موصوف بعد از دورة ثانوي از اثر استعداد و دانشي كه فراچنگ آورده بود، موفق به شموليت در فاكولتة طب گرديده تا صنف دوم در آن بخش تحصيلات عالي خويش را ادامه داد. در ختم همان سال از مهر پدر محروم گشته، ناگزير شد با ترك تحصيلات عالي، به غرض تأمين مايحتاج زندگي به مشاغل ديواني روي آورد. همان بود كه در شعبة تاريخ انجمن ادبي كابل به صفت مترجم شروع به فعاليت رسمي كرد. او در اندك زماني توانست با استفاده از نبوغ و توانايي اعجاب برانگيزش، مدارج عالي ترقي را يكي پي ديگري پشت سرگذاشته، به مشاغل و مناسب رفيعي دست يابد و در رديف مردان نامور و دانشور عصرش قرار گيرد. پژواك وظايف و مسؤوليت هاي رسمي زيرين را انجام داده است: - مترجم در شعبة تاريخ انجمن ادبي كابل - مدير شعبة دوم مطبوعات - مدير شعبة دوم وزارت خارجه - مدير مسؤول روزنامة اصلاح - مدير عمومي مطبوعات در رياست مستقل مطبوعات - رئيس آژانس اطلاعاتي باختر - نمايندة مطبوعاتي سفارت كبراي افغانستان در لندن - نمايندة مطبوعاتي سفارت كبراي افغانستان در واشنگتن - مدير عمومي سياسي وزارت امور خارجه - نمايندة دايمي افغانستان در سازمان ملل متحد - سفير كبير افغانستان در جمهوري مردم هند وي در پهلوي مشاغلي كه از آن نام برده شد، بنا به نوشتة يكي از نويسندگان: "نمايندة افغانستان در سازمان غير متعهدها بوده. در كار تدارك جلسة پر سرو صداي "بانكدونگ" اشتراك داشته، مدتي نيز به صفت يكي از مقامات سازمان بين المللي كار و كارگر كه جلسات آن در لندن و واشنگتن برگزار مي شده است، فعاليت داشت، اين شخصيت سياستمدار پر ارزش جهان سوم، در بيست و يكمين اجلاس عمومي سازمان ملل، به صفت رئيس آن اجلاس برگزيده شده است..."(3) بعد از اجلاس يادشده، از پژواك به حيث رئيس آيندة سازمان ملل متحد نام برده مي شد، وي در يكي از مصاحبه هاي خويش در رابطه چنين ابراز نموده است: "چي اوتانت هم ددغه پست لپاره كانديد و او ما د اوتانت دهوشيارتيا او زيركي دادلره، نو حكه دهغه په گته تيرشوم."(4) بعد از رويداد سال 1357ش پژواك بنا برعدم موافقه به آن انديشه از مناصب دولتي كنار رفته و به گفته اي: "انجمن زير زميني اي به نام انجمن حقوق بشر افغانستان را در كابل بنياد كرد."(5) او در سال 1361ش "به خاطر بيماري كه داشت، اجازه يافت از افغانستان خارج شود و غرض تداوي به هندوستان رفت."(6) و بعد از آن چند سال در امريكا ماند تا در سال 1370ش، از جانب دولت پاكستان به وي اجازة اقامت در پشاور داده شد. او سرانجام بعد از سپري كردن 79 سال عمر سودمند و افتخار آفرين در هجدهم جوزاي سال 1374 با دلي انباشته از حسرت جدايي از وطن، در سرزمين غرب و آوارگي زندگي را بدرود گفته، و به كاروان جاودانگان پيوست. جنازة پژواك به ولسوالي سرخرود انتقال يافته و در زادگاه آبايي اش به خاك سپرده شد. پژواك به كشور هاي مختلف، از جمله اندونيزيا، عراق، سوريه، لبنان، آلمان، هند، پاكستان، فرانسه، انگلستان، امريكا و كانادا مسافرت كرده و به زبان انگليسي و ساير زبان هاي بين المللي تسلط داشت، تا جايي كه آثار خويش را به سه زبان دري، پشتو و انگليسي پديد آورده است. ده ها اثر و مقالة سياسي، علمي و ادبي وي در مطبوعات داخل و خارج از كشور اقبال چاپ يافته است، كه از ميان آنها مي توان از تأليفات زير نام برد: 1- كلمة داره روپي، كه به نظر نگارنده اش: "... درامه ده، د پشتو تولني له خوا چاپ شوي ده او په حينو پشتو تحقيقاتوكي دناول په نامه يادشوي ده."(7) 2- افسانه هاي مردم كابل 3- آريانا 4- افغانستان كهن 5- پشتونستان 6- روز پشتونستان 7- مسأله پشتونستان 8- گلهاي انديشه (مجموعة شعر) 9- چند شعر از پژواك 10- منظومة خاك آريانا 11- كار و كارگر 12- گزيده اي از اشعار پژواك 13- ميهن من در پهلوي تأليفاتي كه از پژواك نام برده شد. وي به ترجمة تعدادي از آثار ادبي از انديشوران و شاعران مشهور نيز همت گمارده است كه از آن جمله مي توان از آثار ذيل نام برد: 1- پيشوا 2- باغبان 3- لمعات بنگال 4- الماس ناشكن 5- عروج باركزايي او در آوان نوجواني يكي از شيفتگان ادب و فرهنگ ديار خويش محسوب شده و علاقه مندي بسياري به شعر و ادب داشته است. به گفتة جمعي از هم درسانش: "ولي گاه گاهي از ميان ايشان غايب مي شد و چون سراغش را مي گرفتند، او را در گوشه اي از صحن مكتب مشغول تفكر و نوشتن، يا آن كه مشغول خواندن كتابي غير از كتب درسي مكتب مي يافتند و بدين ترتيب مي توان گفت، كه ذوق شعر شناسي و شعر سرايي، روز به روز، در وي قدرت مي گرفت و او را به خود جلا مي داد."(8) و از گفته هاي خودش نيز چنين برمي آيد كه وي هنگامي، كه شعر را تازه شناخته و در درك لطايف و معاني آن نوآموزي بيش نبوده به شعرا و نويسندگان ارادتي داشته است. به قول يكي از ادب شناسان كشور: "پژواك جزو دسته اي از شعراي معاصر است كه طبع شان از اصول عنعنه اي سر پيچيد و خواستند سخن را به طرز ديگر ادا و بر موضوعات از عينكي ديگر تماشا كنند. در اين رشته عدة زيادي طبع آزمايي كردند كه از آن ميان پژواك و عده اي ديگر قابل ذكر اند. در اشعار وي تشبهات و ترصيع و تفنن بسيار ديده نمي شود، در عوض شور و احساسات جاي آن را پر كرده، افادة سخن با قدرت و قوت ضمير گوينده جلوه گر شده و موضوعات عشقي، احساسي و حياتي به نحوي مرغوب، به شعر درآورده شده است."(9) با برگرداندن ورقي چند از مجموعه هاي شعري اين شاعر شيوا بيان مي توان با وضاحت كامل به علاقه مندي و تأثير پذيري وي از سبك هاي خراساني وعراقي پي برد؛ زيرا اشعار پژواك نيز مشخصات و ويژگي هاي دارند كه صرف و تنها در سبك هاي يادشده مي توان از آنها سراغ گرفت. غزل زيبايي را كه شاهد خوبي است بر گفتة بالا، مرور مي كنيم: روزي كه هركه را به خودش واگذاشتند ما را در اختيار دل ما گذاشتند آتش فگند دهر به آشيان كه يافت جزآشيانه اي كه به عنقا گذاشتند بشكست هرچه بود، دراين عهد روزگار جز مهر غم كه بردل دانا گذاشتند مردان كه راز خويش هويدا نمي كنند صد معني نهفته در ايما گذاشتند دل در خور زبوني يأس و اميد نيست آن را چرا به دست تمنا گذاشتند؟ درچشم اختران نتوان خواند بي شراب آن رازها كه در دل شبها گذاشتند بعد از هزار دور چو نوبت به ما رسيد، ساغر به طاق و وعده به فردا گذاشتند رطل گران كشيدن و مستانه زيستن بار امانتي است كه برما گذاشتند پژواك! شادباش كه ياران به بزم خويش جاي تو را به ديده، نه بيجا گذاشتند.(10) عشق صميمانه و صادقانه به ميهن و ساكنان اين مرز و بوم، بارزترين بخش آثار منظوم و منثور او را ساخته است. "اشعارش اكثراً حماسي، انگيزنده و از درد و سوز وطن پرستي آب و رنگ دارند."(11) و اكثريت مضامين اشعار وي اختصاص يافته است به مضامين از قبيل عشق به عظمت، آزادگي و ارزش هاي تاريخي و فرهنگي زادگاه دوست داشتني همة افغان ها. و چه به جاست تا بيتي از مثنوي بلند بالاي "خاك آريانا"ي وي را شاهد بياوريم: شنيده ام كه سكندر، شهنشه يونان چو بست بهر جهانگيري از غرور ميان چوكرد زير و زبر سرزمين دارا را برآن بشد كه به دست آرد آريانا را گشايد اين در فولاد را به پنجة زور نمايد از ره افغانستان، به هند عبور خبر نبود كه اين مملكت عدو سوز است خدنگ چلة پكتيان، جگر دوز است ... هزار خم نكند مست، مي گساران را چنان كه درة خاكي، وطن پرستان را چه شورها كه در اين مشت خاك پرشور است چه ديده ها كه به راه اميد آن كور است سكندر است نه تنها كه زور ما ديده است هزار آيينه را اين غبار پوشيده است(12) به سخن وي "شاعر در پيكر كاينات نهفته هاي بزرگ و زيبا را مي جويد و راه خود را در رگهاي درد و لذت اين پيكر عظيم مي پويد."(13) وحقا كه با صداقت تمام همان گونه كه باور داشته، عمل نموده تا به نهفته هاي بزرگ و زيباي آن دست يافته، آروزهاي گمشده را به جستجو بگيرد. باشد شبي كه بخت مرا رهنمون شود اي آرزوي گمشده پيدا كنم ترا تاكي نهفته دارمت اي عشق! سوختم اي راز سر به مهر، هويدا كنم ترا(14) دامنة لطافت، شيوايي و زيبايي سخن وي؛ تا آن حد وسيع و ناكران مند است، كه قافله سالار شعر معاصر دري (استاد خليل الله خليلي) در باب وي، چنين لب به سخن گشوده است: آتشين گشته نوايش، با نواي سرخرود تيزبين گشته نگاهش با عقاب كوهسار شاعري آموخته در پاي شمشاد جوان با سپين غر كرده پيمان سخن را استوار كاروان فرخي رفت، آن جرس ها شد خموش وآن نواها شد نهان در پيچ وتاب روزگار در فروغ خامة وي مي كنم اكنون سراغ آتشي زان كاروان، گرمانده باشد روزگار باستاني شيوه ها، آميخته در سبك نو با دو شيوه مي نمايد در معاني ابتكار ... نثر من در پيش نثرش چون خزف پيش گهر نظم او پهلوي نظمم، چوگل پهلوي خار(15) پژواك با نخبگان و چهره هاي شاخص ادبي- فرهنگي روزگار خويش، چون عبدالحي حبيبي، استاد خليلي، سيدشمس الدين مجروح، سرورگويا، استاد گل پاچا الفت، استاد برشنا و سايرين، آشنايي و ارتباط گسست ناپذير داشته، بالاخص روابط او با سالار سخن دري، استاد خليل الله خليلي نهايت صميمانه بوده است. در سروده هاي خود خليلي را چنين ستوده است: اگر شعر است كشور، اوست شاهش اگر شعر آسمانست، اوش اختر به جاي فرخي سيستاني نمي بينم كسي را زوي برتر ميان نغمه سنجان سنايي نمي بينم كسي را زوي خوش تر حدود كشور زرتش و هرمزد ندارد هيچ زو آتش زبان تر خليلي شاعر ايام ما نيست كه هست او بيشتر از ما معمر(16) به گونه اي كه در نظرهاي آغازين اين جستار تذكر رفت، در پهلوي وجهة تبارز و برتر شاعري، پژواك نويسنده هم بوده است، و نويسنده اي شاعرمآب و هوش ربا. آنگاهي به اين باور مي رسيم كه نوشته هاي زيبا و شاعرانة او را به خوانش بگيريم. در نثر ادبي و داستان هاي رنگين منثورش، ظرافت هاي بيشماري نهفته است. زماني كه داستاني را از خامة وي به خوانش مي گيريم، بعيد مي نمايد كه تصور نماييم كه فقط داستاني را خوانده ايم، زيرا نثري را مي خوانيم، كه خود شعر نيز هست و به غزلي مي نمايد، آبدار و پرنم. در اين بخش، سطري چند از داستان "دختر كوچي" را از وي به عنوان مشت نمونة خروار مي آوريم: "دوشيزة زيبايي كه به چهارده بهار در بين گلهاي دشت مستي كرده بود، با جواني كه او را دوست داشت، نامزد شده بود. شب نامزدي سحر شد. وقتي سپيدة صبح دميد. دوشيزة جوان كه تمام شب نخفته بود، برخاست، آيينة كوچكش را برداشته، منتظر روشني آفتاب بود تا بتواند قيافة محزون خود را ببيند. چشمش كه به آيينه افتاد، ديد موهاي مشكين او را شب با خود برده و به جاي آن سحر براي او يك دسته موهاي سپيد آورده است... چندين روز در روشني روز سفر كرده و چندين شب در پرتو ماه و ستارگان توقف نمود... بر روي آن دو اخگر فروزان غباري نشسته بود كه ديگر پهلوي روشن از زندگاني را از نظر او پنهان مي ساخت..."(17) اين تنها نثر داستاني و هنري وي نيست كه دل انگيز مي نمايد و تحسين آور. نثر عادي وي نيز مشحون است از چنين توانمندي و ظرافت هاي ناب هنري. اينك چند نظري از يك نبشتة وي را به خوانش مي گيريم كه جهت تقريظ برديوان سخنوري رقم يافته است: "راه زندگي او نشيب و فراز فراوان داشته و سير احساس وي، چون بحر مواج است. روح وي به اضطراب غريبي گرفتار است، كه چون دريايي عظيمي مي خروشد و از بستر افراط حيرت آوري، گاهي به ساحل خنده هاي خنده آور، و زماني به كنار گريه هاي گريه آور مي غلتد. اين دريا ساحل آرام نمي شناسد..."(18) پژواك با وجود مصروفيت هاي مهم و مناسب رفيعي كه داشته، وابسته به دنيايي بوده است غير از دنياي مصرفي و پر زرق وبرق ساير كساني كه در آن روزگار، در مقام هايي به مراتب نازل تر از وي قرار داشتند. تواضع، فروتني، مناعت طبع، بزرگ منشي و وارسته زيستن از قيد و بندهايي كه دور از شأن "قلندران" است، از خصايص ذاتي او بوده، آن گونه اي كه خود گفته: "د ژوند په لولو دوروكي دخپل ذوق سره مخالف لويدلي يم، د شهرت مخالف يم، خو لكه چي طالع لرم."(19) همچنان در بيتي آورده است: من آرزوي تخت سكندر نمي كنم كاري خلاف شأن قلندر نمي كنم(20) در فرجام سخن، بدين نتيجه مي رسيم كه عبدالرحمن پژواك در طول زندگاني خويش چون ستاره اي طلايه گستر در آسمان ادب و سياست افغانستان درخشيد. او شاعري بوده است نويسنده و نگارنده اي بوده است شاعر، با اين ويژگي كه در هيچ دوره اي از ادوار عمر افتخار آفرين خويش به چيزي فراتر از استقلال، آزادي وآبادي اين خطه نينديشيده، همواره در جهت حراست و پاسداري از ارزشهاي والاي فرهنگي، ادبي و تاريخي افغانستان كوشيده و در هيچ اثري از وي نيست كه مفاهيم فوق تبارز نيافته و يا به گونه اي به آنها ارج گذاشته نشده باشد. روحش شاد و يادش جاودان باد. منابع و پي نوشت ها: پژواك در اوايل ارمانجن (=آرزومند) تخلص مي نموده و بعدها، تخلص پژواك را برگزيده است. 1- صدقي، محمد عثمان، سير ادب در افغانستان، سلسلة نشراتي انيس، كابل، 1340. ص8 2- خليلي، استاد خليل الله، ديوان اشعار، به كوشش اميدوار هراتي، تهران، 1341، ص3 3- ديتل ويلهم، گذرگاه افغانستان، ترجمه محسن محسنيان،تهران، 1365، ص 319 4- نورزاد، هنداره، فرهنگي- تولنه لكچرونه، لومري كال، كابل 1374، ص3 5- انوشه، حسن، دانشنامة ادب فارسي، جلد سوم، سازمان انتشارات وزارت فرهنگ تهران، 1378 6- ديتل ويلهم، همان اثر،همان صفحه 7- افغان پور، امين، لكچرهاي آموزشي براي اشتراك كنندگان نخستين كنفرانس نويسندگان جوان، ج.د.ا پوهنتون كابل، 1363، ص65 8- حسيني، نعمت، سيماها و آواها، مطبعة دولتي، كابل 1367، ص127 9- صدقي، محمد عثمان، همان اثر، ص28 10- اميري، ناصر، نمونه هاي شعر امروز افغانستان، همان اثر، ص1، بنياد فرهنگ ايران، تهران، ب.ت، ص11 11- حنيف بلخي، مولوي محمد حنيف، پرطاووس، جلد اول، چاپ دوم، پشاور، 1381، ص 183 12- خسته، خال محمد، معاصرين سخنور، موسسه انيس، كابل، ب،ت، ص92 13- خليلي، استاد خليل الله، همانجا، ص4 14- حنيف بلخي، مولوي محمدحنيف، همان اثر، ص184 15- خليلي، استاد خليل الله، همانجا، ص4 16- همانجا، ص31 17- كشاوند، كريم، هزار سال نثر پارسي، جلد سوم، تهران 1377، ص154 18- خليلي، ايضاً، ص4 19- نورمراد، هنداره، ص3 20- ايضاً، همان صفحه
|